نشسته ام دیده ام که اینطوری نمیشود
من احتیاج دارم کارهای بزرگتری انجام بدهم
شب ها آسمان که سیاه میشود من دلم میگیرد برای ستاره ها
و صبح ها وقتی آفتاب از پایین آسمان سرش را بلند میکند
دلم میخواهد دستهایم باز کنم دو طرفم و بچرخم دور زمین...
حساب کرده ام دیده ام حدود چهل عید دیگر وقت دارم که به دوستانم هدیه بدهم
حدود چهل جشن تولد دیگر فرصت دارم از دیگران هدیه بگیرم
و حدود چهل بار دیگر میتوانم کریسمس را و عید نوروز را ببینم
تنها چهل سفره هفت سین دیگر میتوانم بچینم
دلم میخواهد زندگی خیلی عظیم تر باشد
از آنچه که به نظر میرسد
دلم میخواهد سفر بروم بیشتر بدانم و آدم ها را بشناسم
دلم میخواهد به فضا سفر کنم بروم توی جنگل های استوایی پرنده های کمیاب را از نزدیک لمس کنم و با انسانهایی که در سرزمین های ناشناخته زندگی میکنند حرف بزنم.
نوشتن این چیزها خوبی اش این است که اگر بعد ها یادشان افتادم بدانم که من در سن بیست و دو سالگی چه آرزوهایی داشتم
نوشتن این چیز ها حتی اگر خیلی غیر واقعی و دست نیافتنی بنظر برسد خوبی اش این است که من "حفظ" شان میکنم
زندگی و تجربه های عظیم اش و لحظه های بی نظیری که "هرگز دوباره " تکرار نمیشوند متعلق به آدمهای خاصی نیستند. هرچند که گاهی فقط در دسترس آدمهای خاص قرار دارند
اما من گاهی به این فکر میکنم که چطور میشود اگر فرشته ای از آن سوی دنیا از من بپرسد که فلان سرزمین چه شکلی است یا فلان غذا چه طعمی دارد یا ...
دلم میسوزد اگر جایی لحظه ای رنگی طعمی احساسی
بماند
و من تجربه اش نکنم.
دلم میسوزد اگر یک روز بفهمم دنیایی که در آن ساکن بوده ام جای شگفت انگیز و غریبی بوده است.
و من کوچک انگاشته بودمش
دلم میخواهد "تجربه کنم"..
زندگی را
با همه متعلقات اش
دلم میخواهد برم بالای یک تپه بلند
و دستهایم را دو طرفم باز کنم
و بچرخم...
